جعفر شهرى باف

385

طهران قديم ( فارسى )

ديده نمىشد چنان كه هنوز نيز در همان كيفيت باقى مانده‌اند بطورى كه دست كمى از بقال داستان سعدى كه مىگويد : خدايا تو شبرو به آتش مسوز * كه ره مىزند سيستانى به روز « 2 » نمىآورند ، و مثل اين كه هر جا يك طرف اسمش شميران باشد به آن خاطر كه از شمر نام يا لقب دريافته است بايد كسبه‌اش از بىرحم‌ترين و شريرترين و بدريشه‌ترين افراد باشند ، چنان كه تا در دروازه شميران منزل داشتم دزدهاى آنجا لخت مىكردند و به شميران هم كه آمده‌ام دزدهاى اينجا ، كه بايد پيش اينها بگويم ، باز صد رحمت به دزدهاى آنجا كه اگر آنها كم فروشى و گرانفروشى ميكردند ، اينها ، هم آن دو را داشته ؛ هم رذالت‌هاى ديگر مىكنند ! !

--> ( 2 ) . كامل شعر چنين است : شنيدم كه دزدى ز پهناى دشت * به دروازهء سيستان برگذشت ز بقال آن كوى چيزى خريد * از آن چيز بيچاره خيرى نديد بدزديد بقال از او نيم دانگ * برآورد دزد سيه كار بانگ : « خدايا تو شبرو به آتش مسوز * كه ره مىزند سيستانى به روز ! »